http://www.uplooder.net/

ترم قبل  گفتن وام میدن منم گفتم برم بگیرم دیگه

رفتم اقاهه گف باس شماره حساب فلان بانکو داشته باشی  رفتم اومدم گفت وقتش تموم شد:|

بعد اندی امروز رفتم حساب باز کردم رفتم که برم پیش مرده برا ترم جدید دیدم  مرده فوت شده :|

خدابیامرزو دلخور بودم ازش:دی

 

 

حالا مسئولیت وامو دادن به یکی دیگه:دی میترسم بیفتم دنبال کارای وام و بنده خدا ....

:))

 

سه شنبه هفتم بهمن 1393 | 0:5 | کاچی | |

میگن عباس قادری ثابت کرد که خانندگی قیافه خوب نمیخاد

هایده ثابت کرد که خانندگی هیکل خوب نمیخاد

و شماعی زاده  ام ثابت کرد که خانندگی حتا صدا هم نمیخاد!

منم یه بند اضافه میکنم با اجازتون که طرفدارای شماعی زادم ثابت کردن که  هر معلولی علت نمیخاد!(هر کی گرفت :دی )

 

 

و اما

این آهنگ (گرفته  شده از جناب فراخ )خیلی عالیه  اونقد عالی که حتا میتونه نصفه شبی چشاتونو خیس کنه

 

تو ماه ی و من ماهیه این برکه ی کاشی

...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

(لینک دانلود اولین کامنت این پست -نمیذاشت تو خود پست بذارم لینکو:|)

 

+ ایشالا آخر هفته (یا 4شمبه) راهیه تهران هستیم

یکی از فامیلای دور دعوتمون کرده :دی

برا اولین باره میخام برم و بمونم تهران!

امیدوارم نظرم راجبش عوض شه!

یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 18:52 | کاچی | |

اون روز سوار اوتوبوس شدم یه پسره دبیرستانی میشد  واساده بود قسمت مردونه حالا هی من به این میخاستم بگم بره اونورتر تا من راحت تر وایسم ولی نگفتم!حالا خوبه هم نگفتم!

بعد پیاده شدم راه افتادم سمت خونمون  که دیدم یه صداهایی از پشت میاد مثه "پیست پیست" و "افتخار میدی؟" منم شال پیچیده بودم دور گردنم و نزدیک گوشام خوب نمیشنیدم بعد حالا من فک میکردم کیه این(یه  آدم بزرگ فرض میکردم باشه)  که سرکوچمون رسیدم و رفتم تو کوچه برگشتم یه نظر ببینم کیه!دیدم دهع!همون پسر کوچولو تو اتوبوس :||||| (البته هیکلش بزرگ بودا توپول بود)

 

بعد حالا اونایی ام که منو دیدن میدونن اونقدام بی بی فیس نیستم :| شاید بی بی تیپم :دی

نمیدونم چرا هعی اینطور میشه :/

 

جمعه سوم بهمن 1393 | 17:6 | کاچی | |

 

نمیشی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصلو که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش

نمیشه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدمهای شهرِت هم
علاقه مند باید شد

...

 

پلک آبی- اِبی

چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 22:22 | کاچی | |

آقا امروز رفتم دانشکده تا به یکی چن تا کتاب بدم. خلوت بود و انگار کسی نبود که حراست گیر بده بش!

بعد که من از جلو اتاقش رد شدم  پنجره شو باز کرد:| و صدام کرد و چن تا سوال که مال این دانشکده ای؟ارشدی و فلان؟بعد اون آیین نامه رو بخون!منم خوندم  :دی بعد که آخه این به کجام گیر داده! دیدم گف فاقد مانتویی!حالا من مانتو داشتم زیر پالتوم:|

بعد منم پالتومو دادم بالا نشونش بدم که مانتو دارم صورتشو اون طرف کرد :)))) منم گفتم که مانتو دارم  دیگه من من کرد و سرو تهشو هم آورد!

واقعن انتظار داره مانتوم ازیر پالتوم بزنه بیرون؟:| من بدم میاد خب:|

بعد هیچی دختره نبود گف بده به حراست اومدنی ازش بگیرم گفتم باشه :دی رفتم پررو پررو کتابارو دادم به حراست  و اومدم بیرون:دی

بعدم یه اتفاق دیگه افتاد :(

بعدم شارجرم موند تو  کلاس زبان :|

بعدم اومدم دیدم  برا ناهار ماهی داریم:||||

 

 

من نباس کلن خوشالی کنم تا  یه وخ دنیا فک نکنه  داره بهم خوش میگذره :|

 

دوشنبه بیست و نهم دی 1393 | 22:39 | کاچی | |

و قسم به لحظه ای که آخرین امتحانو میدی و

خ ل ا ص

!

:یه جیغ بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــند

:دی

یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 | 22:24 | کاچی | |

نت ندارم و مجبورم با گوشی کامنتارو چک کنم(با گوشی نمیتونم برم وبای دیگه و کامنت بذارم البته)

نشستم تو سرویس دانشگاه که برگرد خونه و حوصلم سر جاش نیست  به خاطر یه مسئله ای! کامنتارو چک میکنم اولین کامنت از "سو..." هست. میخونمش!خیلی قشنگ نوشته و باحال!حدود چند دقیقه گذشته از خوندنش ولی هنوز رو لبم لبخند دارم  و یکی توی رادیوی اتوبوس داره داد میزنه:

چه زیباست لبخند...

 

: )

تن کی یو "سو..."

 

 

+حجمم تمومیده گفتم بعد امتحانا شارج میکنم!

 

دوشنبه بیست و دوم دی 1393 | 10:36 | کاچی | |

امیرمحمد به سنی رسیده (سه سالو دو ماهشه حدودن)که از خودش داستان سرهم  میکنه (تخیلش راه افتاده) حالا تو یکی از این داستانا تعریف میکنه:

یکی از دوستام خب، محکم با سیلی زد تو گوشم منم مُردم!

:))

زنگ میزنه خونمون زود  قطع میکنه!میگیم چرا قط میکنی زود؟میگه میخام تو (ینی من) درس بخونی!توام که نمیخونی!!

:))

مامانمو خعلــــــــــــــی دوس داره و بهش میگه آنا .اومده خونه ما مامانم نیس  و وقتی مامانم داره میاد تو خونه میگیم امیرمحمد برو قایم شو(که ینی آنا دنبالت بگرده) میگه نه آخه آنامو دوسش دارم!

: )

بعد به مامانم میگه آنا (نبودی) چادرتو بو میکردم!

: )

 

 

یکشنبه چهاردهم دی 1393 | 22:12 | کاچی | |

گاهی وقتا دلم میخاد یه گوشه پشت به دنیا بشینم و بگم :

من دیگه بازی نمیکنم!

 

شنبه سیزدهم دی 1393 | 23:7 | کاچی | |

عاقایون اولَما چطوره بعد شهادت هر امامی فرداشو جشن بگیریم؟جشن آغاز امامت امام بعدی! ها؟!

چطوره از فردای عاشورا شروع کنیم!نظرتون چیه؟!

 

من یکی از کسانی ام که مخالفه گریه و زاری و عزاداریه بیجا و جشن و سرور و پایکوبی ام ولی  با این مسخره بازیا به جایی نمیریسین حاجی!اع ما گفتن!

جمعه دوازدهم دی 1393 | 22:54 | کاچی | |

www . night Skin . ir